تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان عشق صدای فاصله هاست

عشق صدای فاصله هاست

عاشقانه

در جلسه امتحان عشق،من ماندم و یک برگه سفید!

ویک دنیا حرف ناگفته!

ویک بغل دلتنگی و تنهایی...

در دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!

در این سکوت بغض آلود

قطره کوچکی ای هوس سرسره بازی می کند

و برگه سفیدم

عاشقانه قطره را در آغوش می گیرد!

عشق تو نوشتنی نیست...

در برگه ام ،کنار آن قطره

قلب کوچکی میکشم!

وقت تمام است،برگه ها بالا...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت18:11توسط هستی | |

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم

وقت
می که او تمام شد
من آغاز کرد
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مرد
ن

                    

               چقدر سخت است منتظر کسي باشي که هيچ وقت فکر آمدن نيست

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت16:25توسط هستی | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت15:47توسط هستی | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت15:43توسط هستی | |

در سکوت و تنهایی شب ،در دل تاریک شب و بر روی صفحه سیاه آسمان با خطی سفید ،و درخشان نام شیرین را میلیون ها ستاره نقش بسته بودند و در پهنای تاریک و خلوت دشت ،فرهاد به این نام مینگریست.
او می اندیشید آیا همانگونه که رسیدن به ستارگان مشکل است رسیدن به شیرین هم همینطور؟از خدا میخواست تا شیرین را به او بدهد.تنها امیدش لطف خدای مهربان بود.او میگفت ای کاش شب باقی بماند
و نام شیرین بدرخشد،ولی آفتاب طلایی پرتو هایش را گستراند و به چشم های فرهاد خیره شد
آری بر هر پرتوی آن نام شیرین میدرخشید ،او خوشحال بود چون اکنون شیرین درکنارش بود،در این جا صدای نسیم این پیام را تکرار میکرد :
غصه نخور،پایان شب سیه سفید است
!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت15:7توسط هستی | |