تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان عشق صدای فاصله هاست

عشق صدای فاصله هاست

عاشقانه

هرگز تو را فرموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد  چرا كه تو را دوست دارم

     ديوانه وار عاشقت شدم چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم 

    با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي

 و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم

 به خدا سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است

 و اگر با مژگانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود

  چرا كه شب عشق بسيار طولاني است

 و قلبم در آرزوي تو مي سوزد آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي

 خورشيد وجودت پنهان مي گردد

 و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند

و به دنياي غريبي مي برند هميشه در قلبم حضور داري

و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است

تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام

عزیزم هميشه به یادت هستم و دوستت دارم


+نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت23:46توسط | |

هر چندتا تو منو دوست داري من يه دونه بيشتر دوست دارم

ميدوني اينجوري خوبيش اينه که حتي

اگه منو دوست نداشته باشي باز من يه دونه دوست دارم

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي

و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا

 ابد بر من مي دوختي تا من بر سکوت نگاه تو

رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي

که اين غريبه تنها ، جز نگاه معصومت پنجره اي

و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد

اي کاش مي دانستي



+نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت23:43توسط | |

اگر مي توانستم مجازاتت کنم

از تو ميخواستم

به اندازه ي که تو را دوست دارم

مرا دوست داشته باشي

من عشق را در تو

تو را در دل

دل را در موقع تپیدن

و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم

ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت13:38توسط | |

 

Accept - پذیرا باشیددیگران را همانگونه که هستند بپذیرید، حتی اگر برایتان مشکل باشد
که عقاید، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید.

Break away - خودتان را جدا سازید  خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید.
C
reate - خلق کنید  خانواده ای از دوستان و آشنایانتان تشکیل دهید
و با آنها امیدها، آرزوها، ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید.


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت13:34توسط | |

اگه عشق واقعی نيست

پس چرا مردم بخاطر ازدست دادنش خودکشی میکنن

اگه عشق واقعی نیست پس چرا من تو چشای اون مرد خسته میتونم ببینمش

اگه عشق واقعی نیست پس اون احساسیکه درباره اش باهام حرف میزنی اسمش چیه ؟هان

 اگه عشق واقعیه چراپیداش نمیکنم 

 چرا تنها چیزیکه حس میکنم نفرته 

اگه عشق واقعیه چرا از این ناکجاهای دهشناک هنوزم نمیتونم فرار کنم 

چرا جنس تنهایی من از وحشته 

 هی توی این دنیایی که ساختی هیچ عشقی نیست


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت13:30توسط | |

ღ•*•ღعشق، ثروت، موفقیتღ•*•ღ 

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد..

به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت13:24توسط | |


عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت13:19توسط | |

    عشق با روح شقايق زيباست                              عشق با حسرت عاشق زيباست

    عشق با نبض دقايق زيباست                                    عشق با زهر حقايق زيباست

                                    عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست

 سربلندي گر تو خواهي با همه يكرنگ باش                        قالي از صد رنگ بودن زير پا افتاده است

دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو را از رويات بيرون بكشي و توي دنياي واقعي بغلش كني.

  دنبال نگاه‌ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم‌كم افول مي‌كنه دنبال كسي برو كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه.

 اگر کليد قلبي رو نداري قفل نکن. به چشمان کسي نگاه نکن اگه دروغ خواهي گفت.به کسي سلامي نده اگه خداحافظي در پيش است. دست کسي را نگير اگر رها خواهي کرد. به کسي نگو دوستت دارم اگر ديگري در فکرت هست.

روزي که به دنيا اومدي داشت بارون مي اومد ولي هوا ابري نبود . ميدوني چرا ؟ اون روز فرشته ها داشتن از اون بالا گريه ميکردن . چون يکي ازاونا کم شده بود .

متين ترين كلمه "عشق" است. جذاب ترين كلمه "آشنايي" است. پاكترين كلمه "وجدان" است. تلخترين كلمه "جدايي" است. زشترين كلمه "خيانت" است. سخت ترين كلمه "تنهايي"بد ترين كلمه "بي وفايي " است.

بي تو نه امور جهان لنگ ميشه نه بين زمين و اسمون جنگ ميشه نه کوه اب ميشه نه اب سنگ ميشه فقط دل من واسه تو تنگ ميشه .

دلي گفت: که آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود: تا چه بگويد اين دل من!!! عقل ناليد: کجا حل شود اين مشکل من؟؟ مرگ خنديد: در اين خانه ي ويرانه ي من.

در شهري به نام "عشق" کوهي است به نام "محبت" و از آن کوه رودي مي گذرد به نام "صفا" و در آن رود جويباري مي رود به نام "وفا" و همه با هم به آبگيري مي ريزند به نام "وداع .


+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت13:35توسط | |

<

P>