دختر اخمهایش را باز کرد: «سر مهریه حرفم یکی است. به سال تولدم سکه
میخواهم چون اعتبارم است، ولی خودتان فکر میکنید اگر ما بیاییم پیش شما
مشکلمان حل است؟ هر دو دانشجو هستیم شما هم چهار بچه دیگر در خانه دارید
که محصلاند. فضا میخواهند برای درسخواندن. یک طبقه شما هستید، یک طبقه
هم دست ما. نه ما میتوانیم به درس و زندگیمان برسیم، نه بچههای شما.
اصلا چهطور است بیاییم خانه پدرم؟ واحد مستقل دارد!» سکوت سنگینی نشست وسط جمع. پسر بلند شد. «من داماد سرخانه نمیشوم!»
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت22:45توسط هستی |
|
About
با سلام به شما دوست عزیز از شما ممنونم که وبلاگ ما رو مورد نظر خودتون قرا دادید ؛ اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد و با نظراتتون مارا همراهی کنید . كاربر گرامي اگر دوست داريد كه نوشته هاي شما با نام شما در وبلاگ قرار بگيرد ميتوانيد به وسيله پست الكترونيك و يا فرم نظرات به ما خبر دهيد تا در اسرع وقت اين كار انجام شود .