تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان عشق صدای فاصله هاست

عشق صدای فاصله هاست

عاشقانه

دختر اخم‌هایش را باز کرد: «سر مهریه حرفم یکی است. به سال تولدم سکه می‌خواهم چون اعتبارم است، ولی خودتان فکر می‌کنید اگر ما بیاییم پیش شما مشکلمان حل است؟ هر دو دانشجو هستیم شما هم چهار بچه دیگر در خانه دارید که محصل‌اند. فضا می‌خواهند برای درس‌خواندن. یک طبقه شما هستید، یک طبقه هم دست ما. نه ما می‌توانیم به درس و زندگی‌مان برسیم، نه بچه‌های شما. اصلا چه‌طور است بیاییم خانه پدرم؟ واحد مستقل دارد!»
سکوت سنگینی نشست وسط جمع.
پسر بلند شد. «من داماد سرخانه نمی‌شوم!»

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت22:45توسط هستی | |

<

P>