تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان عشق صدای فاصله هاست

عشق صدای فاصله هاست

عاشقانه

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم

وقت
می که او تمام شد
من آغاز کرد
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مرد
ن

                    

               چقدر سخت است منتظر کسي باشي که هيچ وقت فکر آمدن نيست

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت16:25توسط هستی | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت15:47توسط هستی | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت15:43توسط هستی | |

در سکوت و تنهایی شب ،در دل تاریک شب و بر روی صفحه سیاه آسمان با خطی سفید ،و درخشان نام شیرین را میلیون ها ستاره نقش بسته بودند و در پهنای تاریک و خلوت دشت ،فرهاد به این نام مینگریست.
او می اندیشید آیا همانگونه که رسیدن به ستارگان مشکل است رسیدن به شیرین هم همینطور؟از خدا میخواست تا شیرین را به او بدهد.تنها امیدش لطف خدای مهربان بود.او میگفت ای کاش شب باقی بماند
و نام شیرین بدرخشد،ولی آفتاب طلایی پرتو هایش را گستراند و به چشم های فرهاد خیره شد
آری بر هر پرتوی آن نام شیرین میدرخشید ،او خوشحال بود چون اکنون شیرین درکنارش بود،در این جا صدای نسیم این پیام را تکرار میکرد :
غصه نخور،پایان شب سیه سفید است
!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت15:7توسط هستی | |


ياد گرفتم كه عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بيشتر زنده نيست
ياد گرفتم كه عشق يعني فاصله و فاصله يعني 2 خط موازي كه هيچگاه به هم نمي رسند
ياد گرفتم در عشق هيچكس به اندازه خودت وفادار نيست
و ياد گرفتم هر چه عاشق
تري ،تنها تری

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت21:8توسط هستی | |

چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388

یکنفر می آید دیگری میرود و چرخهء آمد و رفت تکرار و تکرار میشود
آری باید رفت
و آری باید دل نداد
و این شاید قانونی است که فراموشی و شاید ترس از جاودانگی آن را وضع کرده

باید مسافر بود و سفر کرد
و هجرت را تکرار و تکرار و تکرار کرد....
داستان آمد و رفت که شاید اسمش زندگی است را دوره کرد ، آموخت و یاد داد

آه از این قانون ..................آه از این داستان

هیچ کس نمی ماند
هیچ کس نمی خواند
و هیچ کس جاودانگی را ارمغان ندارد

می دانم که رفتن دلیل نبودن نیست
اما کاش همه بدانند ... کاش همه بخوانند
کاش تو هم بدانی و بخوانی
کاش او هم ........

باید نوشت
باید نوشتن را سرشت و تکرار ها را تکرار کرد

میدانم فاصلهء ما زیاد شده اما نمیدانم تو دور شده ای یا من
تو سفر کردی یا من جا ماندم
تو تکرار کردی یا من .......
ولی کاش !!

ولی کاش آینه ای داشتی
و میدیدی کسی در پشت منظر نگاهت هم آغوش خاک گشته
و لحظه لحظهء خاطرات بودنت را در این فاصله ها میگذارد تا به تو نزدیک تر شود ......
کاش میدانستی که کسی آمار قدمهایت را دارد....

قانون ......
من به قانون شکنی محکومم...و تبعیدبه مجازم
نفرین به دادگاه تو .... نفرین به دادگاه من

چه بیهوده است انتظار دیروز را در فردا کشیدن...


بودن من درد نیست
مناز بیهوده بودن سخت دلگیرم........

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت20:48توسط هستی | |

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر

قصه مرد منتظر همچنان ادامه دارد...

اما نه!
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم

اری دیگر پایان راه است

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت20:44توسط هستی | |



+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت20:42توسط هستی | |

<

P>