تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان عشق صدای فاصله هاست

عشق صدای فاصله هاست

عاشقانه

            -خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی

                                                                         - اما وقتی که بهار شد نتونی ازش جدا شی

کاش با تو در دنیای بی انعکاس برای غربت پرستو های عاشق بگریم!

من از چشمه زلال چشمانت تا ابر های بی کران آب نوشیدم و تا انتهای دل پاکت به مهر عشق ورزیدم

من با تو زنده ام بگذار با تو بمیرم

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت20:24توسط هستی | |

 _آنگاه که ضربه های تیشه زندگی را

                                             _ بر ریشه آرزوهایت حس می کنی

_به خاطر بیاور که زیبایی شهاب ها

                                            _از شکستن قلب ستارگان است

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت20:9توسط هستی | |

در جلسه امتحان عشق،من ماندم و یک برگه سفید!

ویک دنیا حرف ناگفته!

ویک بغل دلتنگی و تنهایی...

در دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!

در این سکوت بغض آلود

قطره کوچکی ای هوس سرسره بازی می کند

و برگه سفیدم

عاشقانه قطره را در آغوش می گیرد!

عشق تو نوشتنی نیست...

در برگه ام ،کنار آن قطره

قلب کوچکی میکشم!

وقت تمام است،برگه ها بالا...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت18:11توسط هستی | |

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم

وقت
می که او تمام شد
من آغاز کرد
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مرد
ن

                    

               چقدر سخت است منتظر کسي باشي که هيچ وقت فکر آمدن نيست

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت16:25توسط هستی | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت15:43توسط هستی | |

در سکوت و تنهایی شب ،در دل تاریک شب و بر روی صفحه سیاه آسمان با خطی سفید ،و درخشان نام شیرین را میلیون ها ستاره نقش بسته بودند و در پهنای تاریک و خلوت دشت ،فرهاد به این نام مینگریست.
او می اندیشید آیا همانگونه که رسیدن به ستارگان مشکل است رسیدن به شیرین هم همینطور؟از خدا میخواست تا شیرین را به او بدهد.تنها امیدش لطف خدای مهربان بود.او میگفت ای کاش شب باقی بماند
و نام شیرین بدرخشد،ولی آفتاب طلایی پرتو هایش را گستراند و به چشم های فرهاد خیره شد
آری بر هر پرتوی آن نام شیرین میدرخشید ،او خوشحال بود چون اکنون شیرین درکنارش بود،در این جا صدای نسیم این پیام را تکرار میکرد :
غصه نخور،پایان شب سیه سفید است
!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت15:7توسط هستی | |


ياد گرفتم كه عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بيشتر زنده نيست
ياد گرفتم كه عشق يعني فاصله و فاصله يعني 2 خط موازي كه هيچگاه به هم نمي رسند
ياد گرفتم در عشق هيچكس به اندازه خودت وفادار نيست
و ياد گرفتم هر چه عاشق
تري ،تنها تری

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت21:8توسط هستی | |

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر

قصه مرد منتظر همچنان ادامه دارد...

اما نه!
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم

اری دیگر پایان راه است

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت20:44توسط هستی | |

<

P>