در سکوت و تنهایی شب ،در دل تاریک شب و بر روی صفحه سیاه آسمان با خطی سفید ،و درخشان نام شیرین را میلیون ها ستاره نقش بسته بودند و در پهنای تاریک و خلوت دشت ،فرهاد به این نام مینگریست. او می اندیشید آیا همانگونه که رسیدن به ستارگان مشکل است رسیدن به شیرین هم همینطور؟از خدا میخواست تا شیرین را به او بدهد.تنها امیدش لطف خدای مهربان بود.او میگفت ای کاش شب باقی بماند و نام شیرین بدرخشد،ولی آفتاب طلایی پرتو هایش را گستراند و به چشم های فرهاد خیره شد آری بر هر پرتوی آن نام شیرین میدرخشید ،او خوشحال بود چون اکنون شیرین درکنارش بود،در این جا صدای نسیم این پیام را تکرار میکرد :غصه نخور،پایان شب سیه سفید است!
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت15:7توسط هستی |
|
About
با سلام به شما دوست عزیز از شما ممنونم که وبلاگ ما رو مورد نظر خودتون قرا دادید ؛ اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد و با نظراتتون مارا همراهی کنید . كاربر گرامي اگر دوست داريد كه نوشته هاي شما با نام شما در وبلاگ قرار بگيرد ميتوانيد به وسيله پست الكترونيك و يا فرم نظرات به ما خبر دهيد تا در اسرع وقت اين كار انجام شود .